محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

591

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

دغوى - [ بفتح دال و ضم غين معجمه ] « 21 » نام دشتى كه گيو و طوس در شكارگاه آن دخترى يافتند و نزد كاوس بردند و از بنات ملوك بود و كاوس او را در حبالهء خويش در آورد و سياوخش ازوست . دندان نماى - اظهار غضب كننده و خشم آلود . دوالى - نام حاكم بخارا كه سكندر نوشابه پادشاه بردع را بزنى به او داد و او حاكم بردع شد « 22 » . شيخ نظامى گويد : بيت « 1 » دوالى بنام آن سوار دلير * برآرد دوال از تن تند شير دربى - [ به وزن چربى ] همان دربه كه مرقوم شد يعنى پيوند و پاره . مثالش حكيم سوزنى فرمايد : شعر سيه گليم خرى ژنده « 2 » جل پشما كند * كه ژندگيش نه دربى پذيرد و نه رفو و اسفرنگى نيز گويد : [ بيت ] سلطان اوليا ديد خط « 3 » تو در طريقت * از جامهء خضر زد بر جامهء تو دربى و در فرهنگ دربين باضافهء نون « 23 » نيز به اين معنى است . درخشى - يعنى مشهور ساختن خود را و علم كردن . مثالش شهنامه : [ بيت ] بگفتار گرسيوز بد نهان * درفشى مكن خويش را در جهان دبيقى - [ بفتح دال و كسر باى تازى و قاف ] قماشى است نفيس . مثالش شيخ سعدى گويد : بيت زشت باشد دبيقى و ديبا * كه بود بر عروس نازيبا دستورى - بمعنى رخصت دادن باشد « 24 » مثالش شيخ نظامى گويد :

--> ( 1 ) كلمه در « س » نيست . ( 2 ) « س » « ن » : زنده . ( 3 ) « ب » : جد . ( 21 ) در برهان بفتح اول و ثالث و سكون ثانى نيز گويد . ( 22 ) در برهان حاكم ابخاز نيز گويد و صحيح مىنمايد . و بمعنى مكاره و شعبده باز و دواله كه دواى خوش‌بو باشد نيز آورده است . ( 23 ) در برهان در پى نيز آمده و درپين آنجا بباى فارسى است فقط . ( 24 ) در برهان است كه معنى سرچكاوى نيز دارد و آن چيزى باشد كه بر سر چيزى ستانند چنان كه شخصى يك من انگور خريد سيبى بر سر آن مىستاند .